|
در پیچ و خم های زندگی خیلی ها می یانو پیچ میخورند و میگذرند... آدم میتونه بعضی هارو بپیچونه...بعضی ها پیچونده میشن...بعضی ها هم ادمو میپیچونن... خلاصه بپیچ بپیچ دیگه... تو این گرد باد همه گیر فرصتی برای عاشق شدن هست؟ کی می خواد تو این گرد باد زندگی کنه؟ تو این گرد باد آدما می چرخن و از کنار هم رد میشن...یکی هست آسمونو نگاه کنه؟ یادم میاد یه لحظه دستامو دراز کردم که آسمونو بگیرم ...از چرخیدن خسته بودم...یه لحظه همه نگام کردن...بعضی ها خندیدن...بعضی ها لبخند زدن...بعضی ها گریه کردن...اما هیچ کس دیگه دستاشو دراز نکرد... گفتم گرد باد بهم یه فرصت میدی چند لظه نچرخم؟ اما وقتی گرد باد واستاد آدما هنوز میچرخیدن...گرد باد گفت صبر کردم که بدونی این من نبودم که میچرخیدم اونا منو می چرخونن... چند تا از آدما واستادن...نگام کردن...منم نگاهشون کردم...خندیدن...منم باهاشون خندیدم... اشک ریختن...منم باهاشون اشک ریختم...برگشتم که به گرد باد بگم اونا که واستادن پس تو چی می گفتی؟!! گرد باد یه لبخند زد. وقتی رومو بر گردوندم اونا نبودن...آره اونا دوباره رفته بودن که بچرخن...گرد باد دستشو رو شونه هام گذاشتو گفت:بذار بچرخن اگه با چرخیدن زنده می مونن...دلم براشون تنگ می شد چون دیگه نمیخواستم بچرخم...بلند داد زدم :بچرخین...اما فراموش نکنین که همیشه هستین...همیشه هستین تو قلب کسی که باید باشین...یکی از اونا میون باد سرشو بر گردوند طرفم...تو چشمام نگاه کرد...یه لبخند زدو دوباره رفت که بچرخه...خواستم بگم نرو اما یادم افتاد که اون دوست داره بچرخه... با گلویی پر از بغض آهسته گفتم:بچرخ
...لعنت به دلم...لعنت به قلبم...لعنت به احساسم...لعنت به به صداقتم...لعنت به سادگی ام...لعنت به عاشقیم...لعنت به من... آری لعنت به من...لعنت به من که این جا مانده ام...من نخواستم بمانم ٬مرا جا گذاشتند و رفتند... لعنت به من که پا به دشتی گذاشتم که نشانی از آب نبود و هر چه بود سراب بود و بس... لعنت به من که عاشقی کردم...لعنت به من که زندگی کردم... لعنت به من که به جای قناری ها با بوم شب پر گشودم...لعنت به من که به تاریکی برگشتم... لعنت به من که تنها ماندم... لعنت به چشمهای پاک من که بسته شد...لعنت به لب های پر صداقتم که خشک شد...لعنت به نفس هایی که تنگ شد...آری لعنت به همان نفس هایی که حال دیگر بریده شد... گفت بگویم که او رفت ...گفت بگویم برایش دعا نکنید...بگذارید برود...
صبر کن... این دم های آخر را صبر کن... بگذار در این دم های آخر فقط نفس بکشم... من چطور این صدا را را مدت ها نمیشنیدم؟ این جزرو مد موج ها را کجا گم کرده بودم؟ کجا بودی؟ تو همانی که روزگاری می گفتی نفس بکش؟ اکنون ببین این دم های آخر یادم آمد که نفس کشیدن یعنی چه؟ کجا بودی ببینی ساعت هایی را که همدمم تنها یک گل از قالی اتاقم بود... معرفت را او داشت نه تو...میدانی جرا؟ چون اینقدر با من ماند تا آخرش خودم به کهنه فروشی که در کوچه ها هوار میکشید: آهای ...اسباب کهنه میخریم... فروختمش... معرفت را صفا کردی؟ با معرفت این آخر عمری هم به یاد ما بود...جلوی در بیمارستان زیر انداز پیر زن فقیری شده بود که شاید هیچ همدمی جز همان گل نداشت... تو چه کردی؟ نه اصلا من چه کردم؟ نه اول تو بگو... رفتی و پشت سرت را حتی نیم نگاهی نزدی که شاید تنها دلی آرام به انتظار تو چشم به چشم ها دوخته... پس نگاهت کجا رفته؟ پس کجا ...کجا... کجا بودی وقتی نا امید از جاده ها٬جاده های قالی را پی گرفتم تا شاید جا پایی از تو بیابم تا بدانم همان منادی نفس خود نفس می کشد؟ دست به دامان چه کسانی که نشدم... به آسمان گفتم لا اقل تو سیستمت را به کار بینداز از آن بالا ببین جه خبر است...ببین بهانه ی این دل تنها را پیدا می کنی؟این دل خیلی بی قراری می کند... اما باز تو نبودی...طفلک شرمنده شد...حرف نزد اما تا می توانست گریه کرد... منتظر بودم لا اقل نسیمی چیزی بوزد شاید از عطر وجودت دمی نو کنیم...اما نسیم پشت شاخ و برگ کاج ها با من قایم باشک بازی می کرد... رودخانه هم که تنها تر از تنها دل تا مرا می دید لب هایش ترک بر می داشت... آخرش هم جای ما شد گوشه ی یک چهار دیواری از این مریض خانه... ما که از تو خیری ندیدیم...حیف که معرفت را همان گل قالی یادم داد وگر نه تورا هم به نگهبان این مریض خانه می فروختم ... ما که نفس کشیدیم تو هم که حالا این دم آخری از راه رسیدی لا اقل این را از ما داشته باش که هیچ کمایی عمیق تر از کمای بی خبری نیست...
سوز و درد اشکهایم را همین خاک ها قسم خوردند که نگویند... همین سنگ ها بودند که شرمنده شدند... دل هایشان نسوخت زمانی که همین قطره های آه را با دستانم جمع کردم که مبادا بگویند من محکومم... اما ندانستم که همین دستانم بودند که در دادگاه عشق بر سر همین قطره های آه نوشتند : تو محکومی.........................................................
یادش بخیر 5 یا 6 سال بیش تر نداشتیم. پشت ویترین عروسک فروشی ها پاتوقمان بود. عروسک هایی که فکر می کردیم همان یار مهربان خانه ی کوچک تنهاییمان است. همانی که همراه او من ٬ من نبودم . من٬ من و او بودیم. همانی که تنها دست او بود که در خیالم دستانم را می فشرد. بزرگ تر که شدم عروسک های دیگری آمدند...عروسک هایی که نفس می کشیدندو حرف می زدند.عروسک های زیادی دستانم را فشردند اما هیچکدام عروسک من نبودند... هنوز رایحه ی موهای طلایی اش می اید. همان مو طلایی که ساعت ها پشت ویترین مغازه نگاهش میکردم و با هزار بد بختی دل مامان و بابا برایم سوخت که وقتی شاگرد اول شدم برایم هدیه بخرند. یادم می آید ساعت ها به چشمانس زل می زدم و یادم نمی آید در آن چشم ها به دنبال چه می گشتم... خلاصه بعد از همه ی این ها فهمیدم که عروسک من باید می آمد. باید می آمد که بگوید عروسک های دیگری در راه اند.. آن ها می آیند...منتظر باش...
|
About ![]()
Archivesاردیبهشت 1388فروردین 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 Links
وباید گفت بازاز عشق |